هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )
90
سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )
كوه و درّهاش ، خيلى بهتر از غار بود . هزار قدمى بالا رفته ، ديديم ترامواى برگشته [ و ] به شهر مىرود . سوار شده ، مراجعت كرديم . داخل هتل شديم . توى هال چاى مىخوردند و موزيك بود . من هم در گوشه [ اى ] نشسته ، چاى خواستم . با يك فاميل انگليسى چندروز است مختصر آشنايى پيدا كردهايم . دختر آنها كه مسن است ، بيشتر آشنا است . ميز آنها در نزديكى بود . برخاست « 1 » ، آمد نزديك من ؛ روى نيمكت نشست . احوالپرسى كرد . از بعضى جاهاى نيس كه ديده بودند ، صحبت و تعريف مىكرد و گفت خودش با پدر و مادرش سفرهاى بزرگ كردهاند . دور دنيا را سفر نمودهاند . به امريكا و از آنجا به ژاپن و چين رفتهاند . خيلى صحبت كرد . وقت شام بود ، رفتند ، لباس شب پوشيده ، حاضر [ براى ] شام بشوند . دوشنبه ، 3 مارس 1913 م . ؛ [ 24 ربيع الاول 1329 ه . ق . ] امروز ظهر سر نهار بوديم [ كه ] يحيى خان را خواستند پاى تلفن . رفت و برگشت [ و ] گفت : ضياء الملك از منتكارلو تلفن كرده ، كه بهاء الملك وارد شده [ است ] . يحيى خان مصمم [ به ] رفتن [ به ] منتكارلو « 2 » شد . من هم كالسكه گرفته بودم [ تا ] روى تپه و بلندهاى نيس ، كه گردشگاه قشنگى است ، گردش كنم . يك مادموازلى همراه فيروز ميرزا پرستار است ، كه در اپراسين « 3 » او پرستارى مىكرده ، حالا هم همراه خودش آورده [ است ] . يحيى خان در خانهء « شاهزاده » كه سر راه بود ، پياده شده ، رفت مادموازل را همراه آورد ، به من معرفى كرد ، نشاند توى كالسكه ، برويم گردش . دختر بيست [ و ] هفت هشت سالهاى است ، خيلى محجوب و مؤدب . قدرى با يكديگر حرف زديم . كالسكه متصل بالا مىرفت ، تا رسيد بالاى تپه مشرف به دريا و شهر و كوهها . مدتى توى جنگل رفتيم . امروز ابر [ است ] و باد سردى مىآيد . سرما زحمت مىداد . هتلى روى تپه است [ به نام ] من برن . رفتيم آنجا ، چاى خورده ، گرم شديم .
--> ( 1 ) . در اصل : برخواست ( 2 ) . در اصل : منتكار ( 3 ) . اپراسيون ( Operation ) ، جراحى ، عمل .